تبليغاتX
دلنوشته های در سکوت

دلنوشته های در سکوت  را در چنین روزی با حس وحالی قشنگ ساختمش

به امیددلنوشته های ناب.

وچه خاطره ها که به واسطه ی این کلبه ی مجازی باهم داشتیم!

چه حرفهایی که در روزهای سرسخت دوری باتو گفتم اینجا!!

یک سال دیگر گذشت ومن امشب واین روزها باوجود دل اشفتگی های فراوان امدم تا یادم بیفتد

تا یادت بیندازم که هنوز دلبسته ی این خاطرات گاه گنگ ودر سکوت نشسته ام.

امده ام به بهانه ی دومین سال تولد دلنوشته هامون از میان همان فاصله های غریب بگویم که

من هنوز همان همراه در فاصله هایم!فقط اینروزها کمی بیشتر از همیشه در خود گم شده ام.

امده ام تا به این بهانه یک بار دیگر برایت بگویم که بینهایت دوستت دارم

وارزومند بهترینها برایت هستم.

(لیلا)   

*********************************************************

vnq9q48g84ypwn9ndsp.jpg

 
+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 1:30 |

این روز ها بهار است

در آغاز هر فصل  خداوند طرحي نو به لباس طبيعت مي بخشد

ومن باور مي كنم بهار است!شنيده ام بهار يعني "به آر"...."آورنده ي بهترين ها"

مگر پاييز "به آر "نيست؟

اينروزا روزهاي خوبي است!نه به خاطر پاييز بودنش به خاطر بهار بودنش!

اينروزها بهار من است!

يادم هست هنوز قولي را كه  داده بودم يادم هست که گفته بودم 

 بايد سراغي از اين منه تازه بگيرم!

همين جا بود كه پرسيده بودم بالهايم را آيا پرواز مي آموزي؟

شرط انصاف نيست اگر نگويم ، كه اينروزها پرواز آموخته ام....از خودت!

با همان بالهاي عزيزي كه از تو هديه گرفته ام!

آري پرواز آموخته ام اما هنوز پرنده ي ماهري نيستم.......هنوز مانده تا همه ي آن آرزو برآوره شود....

از  اوج حرف زده بودم.........از آسمان.....همه اش يادم هست!

اصلا همين اوج بود كه  مرا به پرواز خواند! اوجي كه قلبش تو بودي و هستي!

مسافر كوي تو بودن آرزوي من است وقتي مقصد تو باشي و مقصود نيز تو!

تو مي گويي  هنوز چه قدر راه مانده تا تو!؟

خدايا فاصله ات تا من.............خودت گفتي كه كوتاهه

از اينجا كه من ايستادم .............چقدر تا آسمون راهه

 ديگر بايد بروم........

 نبايد از رفتن باز بمانم!

"عذرا"

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 12:22 |

باخودم مي گويم  يعني ماه خدا تمام شد؟!....

اين ماه رمضان همه جوره برايم تازگي داشت!از هميشه مشتاق تر بودم براي آمدنش

اما اينك پرم از حس وداع.....! و البته شروع انتظاري ديگر...!

از طرفي رمضان امسال خانه ي مادربزرگ بودن خودش عالمي داشت!

 ليلا يادش بخير تا قبل از امسال هيچوقت ماه رمضان و احيا باهم نبوديم ....

تازه امسال بايد درس هم مي خواندم.....

دلم مي خواست ماه رمضان را از عبور نگه دارم كه نرود ....

اما نه!گويا اين منم كه بايد جايي نروم وهمين جا چشم انتظار رمضاني ديگر بمانم...

ويادم باشد كه خدا چه قدر خوب است....

و چقدر سخت است خداحافظي....

سحرهاي بيداري و افطارهاي گرسنگي....

روزهاي بلند و روزه هاي بالابلند....

نداي ربنا.......ربنا!

سفره هاي افطارو دعا.....

خدا و حس بندگي.........

گرچه ميرود واز رفتنش دلم سخت مي گيرد اما ... می گویم هلالي ديگر در راه است!

داشتم فكر مي كردم اگر آخر ماه رمضان عيد نبود من حتما دلم خيلي مي گرفت...

خدايا شكرت!

و بايد يادم باشد خدا بزرگ است.......

خدا بزرگ است.....!باور دارم!

اميدوارم رستگاري عيدانه مون باشه از جانب خداي بزرگ!

عید سعید فطرمبارک

 

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 12:7 |
wgt6c7x3s8onb87mib7.jpg

(لیلا)

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:3 |

اي عاشقان اي عاشقان دل را چراغاني كنيد!

چه خوب كه هستي !

وقتي دلم از زمين و زمان مي گيرد دلم گرم است كه هستي ....

مي آيي و عدالت را هديه مي دهي !

باور دارم فردايي را كه مي آيد و تو مي آيي!

بيا........!

ميلادت مبارك!

يامهدي ادركني

شايد اين جمعه بيايد شايد.......!

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:29 |
کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.


شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...



همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...



در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...



همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...


ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"


ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!!


یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....


چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

***********************************

به خداا اعتماد کنیم.

(لیلا)

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 3:6 |

                                                   مستان سلامت مي كنم

 

مي خواهم پرواز كنم!

بالهايم را آيا

پرواز مي آموزي!؟

بي بال بودم تو خودت پروبالم دادي!

چه قدر دوستشان دارم .........هديه ي تو عزيز است!

مي بيني بي تو حتي بهترين بالهاي دنيا در حسرت پروازند......من اما دلم گرم است........توهستي!

دلم مي خواد با  همين بالها به اوج آسمان بروم........نزديك تو..............زمين زيبايت تنگ است!

من به اين بالها اطمينان دارم ....!

بايد سراغي از خودم بگيرم..........از اين منه تازه!

مي خواهم از اول شروع كنم.........از يك سلام ديگر..........اما اينبار بلند تر....رساتر!

"زيبا سلام

زيبا هواي حوصله ابري است    *   چشمي از عشق ببخشايم   *  تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا

زيبا كنار حوصله ام بنشين     *     بنشين مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ي عشق

بنشان مرا به منظره ي باران

بنشان مرا به منظره ي رويش    *    من سبز مي شوم

زيبا تمام حرف من اين است

من عشق را به نام تو آغاز كردم

در هر كجاي عشق كه هستي

آغاز كن مرا"

..............................

پ.ن: آرزو مي كنم همه ي آغازهاي دنيا پايان خوشي داشته باشند.

پ.ن: "زيبا سلام " دكلمه اي بود كه خيلي وقت پيش در راديو جوان با صداي آقای وحيد جليلوند پخش مي شد.

وتا جاييكه مي دانم شعرسروده ی آقاي محمدرضا عبدالملكيان است و اصل شعر طولاني تر است وآقا ی خسرو شکیبایی هم آن را دکلمه کرده اند.

 

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 1:49 |

                                               آبی خاکستری سیاه

*طولانی بود اما خواندنی *

کوتاه کردن این پست سخت بود .... دوست داشتم حذف نشود وخاطره اش بماند

.........................................................................................

*ََدر شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

........
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور

..............
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت
؟
.............
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت

...................
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

.......................
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
............... !!!

آذر -دی ۱۳۴۳

حمید مصدق

**اين شعر رو خيلي دوست دارم

موفق باشید

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 2:31 |

ليلا جان دوست دارم

۱-۲-۳-۴...۳۶۵..روزديگر هم گذشت!

عجب سالي بود!!!!!!!!!!!!مگه نه؟!البته اينو من نبايد بگم چون اين 365روزي كه ميگم مخصوص توست!

از سال پيش يه همچين روزي تا امروز!

واي كه چقدر منتظر امروزبودم! چقدر خدا خدا كردم كه بتونم روز تولدت وبلاگو آپ كنم!

اميدوارم مشكلاتي كه داشتم باعث نشده باشه كه خيال كني دور شدم!من هميشه تو اين فاصله ها همراه  توام!

من باورم شده تو هم باور كن كه گرماي تابستون به خاطر توست كه در اولين روزش پاي وجودت رو مي گذاري رو ي سينه ي داغ لحظاتش و اونو گرمتر مي كني!

 آره خانومي اين گرماي حضور توست!

امروز رو باتمام وجودم بهت تبريك مي گم! اميدوارم از فردا كه دوباره شروع مي كنم به شمردن

از 1 تا وقتي كه مي رسم به 365به ترين و زيباترين و ناب ترين لحظات عمرت رو تجربه كرده باشي و باز هم من سال بعد  برات آرزو كنم همه ي اين "ترين"هارو و تو بازهم به همشون برسي!آخ كه چقدر خوب ميشه!

ليلاي خوب من! خانومي تولدت هزار بار مبارك!

بدون كه دوست دارم!

 

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 22:36 |

                        

خدایا ای سرانجام نیک هر نیاز خواهی .

ای انکه توفیق رسیدن به خواسته ها از توست.

ای انکه زلال بخشش خود را به منت نهادن نمی الایی.

ای انکه خواسته های بسیار گنجینه های نعمتت را تهی نمیگرداند.

ای انکه هیچ دستاویزی قانون حکمتت را دگرگون نمی سازد.

خدایا مرا از تو خواسته ای است که خود از براوردن ان ناتوانم وچاره جویی ان نتوانم،

ونفسم مرا وسوسه میکند که بر اوردن ان خواسته را از کسی خواهم که او خود

 نیاز از تو خواهد ودر خواسته اش از تو بی نیازنباشد واین خود لغزشی بود از لغزش های

خطاکاران وزمین خوردنی چون زمین خوردن گناهکاران.

پس ای معبود من،بااشتیاق تمام به سویت امدم وبا اعتماد،دست امید به دامان تو زدم و

دانستم کهکوه خواسته های من،پیش توانگری تو کوچک است،

وانبوه چشمداشت من از تو، در برابر رحمت های تو اندک.

گنجایش لطف تو بیش از نیاز خواهندگان است،ودست بخشش تو بالاتر از همه ی

دستان.خدایا به لطف خود با من ان کن که بخشش بسیار تو را سزاوار است وبا عدل خود

 با من ان مکن که مرا شایسته است.مرا از خودت ناامید مساز و رشته ی پیوند

 من با خودت را مگسل،

ودر

این نیاز که اکنون از تو میخواهم وهرنیاز دیگر،مرا به دیگران حواله مکن وپیش از ان که از این جا

برخیزم،خود،براوردن خواسته ام را برعهده گیر و مرا به خواسته ام برسان با اسان کردن

 سختی ها به من ومقدر نمودن انچه خیر من در ان است درهمه ی کارها.

ای مولای من من از تو درخواست میکنم چونان کسی که ارزوها بر اوچیره شده وخواهش نفس به

فتنه اش دچار کرده ودنیا تمام وجودش را به تصرف در اورده،چونان کسی که گناهان خودرابسیار

میداند وبه خطای خود  معترف است.

معبود من اندوهم راببر وغمم را از میان بردار.

من خواهان بهترین تقدیری هستم که برایم رقم زده ای .

من ازتو ترس عبادت پیشگان و طاعت خاشعان و یقین توکل کنندگان و توکل مومنان را میخواهم.

خدایا نیاز من این است پس شوق مرا برای رسیدن به ان فراوان کن وعذر و بهانه ام را در این

خواسته اشکار نما وحجت مرا در ان به من بفهمان وجسمم را در طلبش به سلامت دار.

خدایا هرکس به غیر توامید واطمینانی داشته باشد،اعتماد وامید من در همه ی کارها به توست.پس برای من

چیزی را مقدر کن که سرانجامش ازهمه نیکوتراست،ومرا ازفتنه های گمراه کننده رهایی بخش،

ای مهربانترین مهربانان.

(صحیفه سجادیه)

 (لیلا)

+ نوشته شده توسط لیلا و عذرا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 2:10 |


Powered By
BLOGFA.COM